Close Menu
مجله تخصصی فینیکسمجله تخصصی فینیکس

    Subscribe to Updates

    Get the latest creative news from FooBar about art, design and business.

    What's Hot

    وقتی صلح به ایدئولوژی بدل می‌شود: نقدی بر صلح‌طلبی مطلق در افق ایران

    اخلاق، ایدئولوژی و تعلیق زیبایی‌شناسی در «یک تصادف ساده»

    گزارش حضور «ایفما» یا کانون فیلمسازان مستقل ایران در بازار فیلم اروپا، برلین ۲۰۲۶

    Facebook X (Twitter) Instagram Telegram
    Instagram YouTube Telegram Facebook X (Twitter)
    مجله تخصصی فینیکسمجله تخصصی فینیکس
    • خانه
    • سینما
      1. نقد فیلم
      2. جشنواره‌ها
      3. یادداشت‌ها
      4. مصاحبه‌ها
      5. سریال
      6. مطالعات سینمایی
      7. فیلم سینمایی مستند
      8. ۱۰ فیلم برتر سال ۲۰۲۴
      9. همه مطالب

      اخلاق، ایدئولوژی و تعلیق زیبایی‌شناسی در «یک تصادف ساده»

      ۶ اسفند , ۱۴۰۴

      پس از آنچه می‌کُشیم چگونه زندگی می‌کنیم؟ | تحلیل تماتیک فیلم «چیزهایی که می‌کُشی»

      ۱۱ دی , ۱۴۰۴

      شک در برابر یقین، انتقام در برابر اخلاق | نگاهی به فیلم «یک تصادف ساده»، ساخته‌ی جعفر پناهی از منظر فلسفه‌ی دیوید هیوم

      ۲۳ آذر , ۱۴۰۴

      «تمام آنچه از تو باقی مانده است»، روایت تراژیک سه نسل از یک خانواده فلسطینی

      ۱۷ آذر , ۱۴۰۴

      گزارش حضور «ایفما» یا کانون فیلمسازان مستقل ایران در بازار فیلم اروپا، برلین ۲۰۲۶

      ۵ اسفند , ۱۴۰۴

      وقتی پنجره به خط مقدم بدل می‌شود

      ۳ اسفند , ۱۴۰۴

      برلیناله ۲۰۲۶ | «اگر زنده بودم»؛ غلبه رویا بر واقعیت

      ۲۷ بهمن , ۱۴۰۴

      روایت یک زندان، در میانه‌ی بحث‌های جهانی درباره‌ی سرکوب و آزادی هنر

      ۲۶ بهمن , ۱۴۰۴

      یک پنجره برای دیدن؛ ایرانی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها | مسافران

      ۱۷ دی , ۱۴۰۴

      یک پنجره برای دیدن؛ کلاسیک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها | به بهانه ۶۵ سالگی فیلم «حقیقت»

      ۱۳ دی , ۱۴۰۴

      روایتی یگانه از حقیقت پاره پاره | بازخوانی فیلم «روز واقعه»  به نویسندگی بهرام بیضایی

      ۹ دی , ۱۴۰۴

      یک پنجره برای دیدن؛ کلاسیک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها | به بهانه ۵۰ سالگی فیلم «بعد از ظهر سگی»

      ۶ دی , ۱۴۰۴

      آنچه بر زنان خواننده در ایران می‌گذرد، شر محض است | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: هانا کامکار

      ۲۷ آذر , ۱۴۰۴

      گفت‌و‌گوی اختصاصی محمد عبدی با بلا تار؛ راز و رمز جهان سیاه و سفید 

      ۱۳ آذر , ۱۴۰۴

      این انتخاب تک ‌تک افراد است که در این برهه کجا بایستند: در کنار مردم یا در سمت منفعت شخصی | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: مریم مقدم

      ۶ آذر , ۱۴۰۴

      خوشحالم که کنار مردم ایستادم | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: زهرا شفیعی دهاقانی

      ۲۲ آبان , ۱۴۰۴

      رحیم شاگرد نجار یا مانکن گوچی و بربری | نگاهی به چهار قسمت اول سریال «بامداد خمار»، ساخته‌ی نرگس آبیار

      ۱۸ آبان , ۱۴۰۴

      بازنمایی ملتهب فرودستی و روایت‌های تکرارشونده | درباره سریال‌های نمایش خانگی

      ۱۳ آبان , ۱۴۰۴

      «قلب‌های سیاه»؛ جذاب و تاثیرگذار اما ناموفق در بازنمایی واقعیت جنگ با داعش

      ۱۷ شهریور , ۱۴۰۴

      مرز باریک بین جبر و اختیار | نگاهی به سریال «وحشی» ساخته هومن سیدی

      ۳ شهریور , ۱۴۰۴

      اخلاق، ایدئولوژی و تعلیق زیبایی‌شناسی در «یک تصادف ساده»

      ۶ اسفند , ۱۴۰۴

      جایگاه بهرام بیضایی در تئاتر و سینمای مدرن در ایران

      ۱۰ دی , ۱۴۰۴

      بازنمایی جنون در «وویتسک» کارل گئورگ بوشنر، «وویتسک» ورنر هرتزوگ و «پستچی» داریوش مهرجویی

      ۲۱ مهر , ۱۴۰۴

      ترحم بر چلاق تیز دندان در یک تصادف ساده

      ۲۸ شهریور , ۱۴۰۴

      مستند «ترانه» پگاه آهنگرانی: معرفی، واکنش‌ها و تحلیل

      ۴ دی , ۱۴۰۴

      ایستادن مستند در زمین تاریخ | درباره سینمای مستند و مسائل آن در ایران امروز

      ۲۵ آذر , ۱۴۰۴

      پیتر واتکینز و سینمای مقاومت

      ۱۹ آبان , ۱۴۰۴

      گم شدن در خانه دوست | درباره مستند «درخت زندگی» به بهانه درگذشت احمد احمدپور

      ۶ آبان , ۱۴۰۴

      وقتی صلح به ایدئولوژی بدل می‌شود: نقدی بر صلح‌طلبی مطلق در افق ایران

      ۱۱ اسفند , ۱۴۰۴

      اخلاق، ایدئولوژی و تعلیق زیبایی‌شناسی در «یک تصادف ساده»

      ۶ اسفند , ۱۴۰۴

      گزارش حضور «ایفما» یا کانون فیلمسازان مستقل ایران در بازار فیلم اروپا، برلین ۲۰۲۶

      ۵ اسفند , ۱۴۰۴

      وقتی شعر، وجدان بیدار جهان می‌شود

      ۳ اسفند , ۱۴۰۴

      اخلاق، ایدئولوژی و تعلیق زیبایی‌شناسی در «یک تصادف ساده»

      ۶ اسفند , ۱۴۰۴

      گزارش حضور «ایفما» یا کانون فیلمسازان مستقل ایران در بازار فیلم اروپا، برلین ۲۰۲۶

      ۵ اسفند , ۱۴۰۴

      وقتی پنجره به خط مقدم بدل می‌شود

      ۳ اسفند , ۱۴۰۴

      برلیناله ۲۰۲۶ | «اگر زنده بودم»؛ غلبه رویا بر واقعیت

      ۲۷ بهمن , ۱۴۰۴
    • ادبیات
      1. نقد و نظریه ادبی
      2. تازه های نشر
      3. داستان
      4. گفت و گو
      5. همه مطالب

      «رئالیسم کثیف» و بازنمایی جهان از طریق فقدان و غیاب | نگاهی به داستان‌کوتاه‌نویسان آمریکایی دهه‌ی هشتاد

      ۱۸ دی , ۱۴۰۴

      دربارۀ «بد دیده شد، بد گفته شد» ساموئل بکت

      ۱ دی , ۱۴۰۴

      آخرین پیامبر ادبیات مدرن جهان: ناباکوف

      ۲۴ آذر , ۱۴۰۴

      معصومی که سانسور شد؛ نگاهی به داستان «معصوم چهارم» هوشنگ گلشیری

      ۲۰ آذر , ۱۴۰۴

      جادوی روایتگری در رمان کوتاه «بدرودها» نوشته‌ی خوآن کارلوس اونتی

      ۱۶ مرداد , ۱۴۰۴

      بررسی فمنیستی رمان «گوگرد» نوشته‌ی عطیه عطارزاده

      ۱۰ خرداد , ۱۴۰۴

      نگاهی به رمان «رؤیای چین» نوشته‌ی ما جی‌ین

      ۹ خرداد , ۱۴۰۴

      نگاهی به داستان «خانواده‌ی مصنوعی» نوشته‌ی آن تایلر

      ۲ فروردین , ۱۴۰۴

      ماشین پرواز | داستان کوتاه از ری برادبری

      ۱۴ دی , ۱۴۰۴

      ژانوس | داستان کوتاه از آن بیتی

      ۲ آذر , ۱۴۰۴

      چارلز | داستان کوتاه از شرلی جکسون

      ۱۱ آبان , ۱۴۰۴

      محدوده | داستان کوتاه از جویس کَری

      ۶ مهر , ۱۴۰۴

      گفتگو با مهدی گنجوی درباره تصحیح نسخۀ جدید کتاب «هزار و یکشب»

      ۲۴ شهریور , ۱۴۰۴

      اعتماد بین سینماگر و نویسنده از بین رفته است | گفتگو با شیوا ارسطویی

      ۲۴ اسفند , ۱۴۰۳

      هر رابطۀ عشقی مستلزم یک حذف اساسی است | گفتگو با انزو کرمن

      ۱۶ اسفند , ۱۴۰۳

      زمان و تنهایی | گفتگو با پائولو جوردانو، خالقِ رمان «تنهایی اعداد اول»

      ۷ اسفند , ۱۴۰۳

      وقتی شعر، وجدان بیدار جهان می‌شود

      ۳ اسفند , ۱۴۰۴

      شما بسیارید و آنان اندک | تفسیر یک شعر

      ۱۱ بهمن , ۱۴۰۴

      «رئالیسم کثیف» و بازنمایی جهان از طریق فقدان و غیاب | نگاهی به داستان‌کوتاه‌نویسان آمریکایی دهه‌ی هشتاد

      ۱۸ دی , ۱۴۰۴

      ماشین پرواز | داستان کوتاه از ری برادبری

      ۱۴ دی , ۱۴۰۴
    • تئاتر
      1. تاریخ نمایش
      2. گفت و گو
      3. نظریه تئاتر
      4. نمایش روی صحنه
      5. همه مطالب

      تئاتر با عشق آغاز می‌شود | نگاهی به حضور محمود دولت‌آبادی در تئاتر ایران

      ۲۱ تیر , ۱۴۰۴

      آنچه بر زنان خواننده در ایران می‌گذرد، شر محض است | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: هانا کامکار

      ۲۷ آذر , ۱۴۰۴

      گفتگو با فرخ غفاری دربارۀ جشن هنر شیراز، تعزیه و تئاتر شرق و غرب

      ۲۸ آذر , ۱۴۰۳

      جایگاه بهرام بیضایی در تئاتر و سینمای مدرن در ایران

      ۱۰ دی , ۱۴۰۴

      جسارت در کشف قلمروهای تازه اجرایی در دو اجرای مهیار جوادی‌ها

      ۱۶ آذر , ۱۴۰۴

      فرانتس زاور کروتس، صدای مردم فلاکت‌زده و خاموش

      ۳ آذر , ۱۴۰۴

      جشن نور و شعر و سکون در دنیای نابغه‌ی تئاتر تجربی جهان | نگاهی کوتاه به دنیای تئاتری رابرت ویلسون

      ۲۶ مرداد , ۱۴۰۴

      جسارت در کشف قلمروهای تازه اجرایی در دو اجرای مهیار جوادی‌ها

      ۱۶ آذر , ۱۴۰۴

      خروج از دوزخ به میانجی عریان کردن روح | دربارۀ نمایش «آیا چشم پس از مدتی به تاریکی عادت می‌کند؟» به نویسندگی و کارگردانی علی فرزان

      ۲۳ مهر , ۱۴۰۴

      بازیابی بدن محتضر پدر از طریق آیین قربانی‌کردن | درباره نمایش «مادر» به نویسندگی و کارگردانی حسین اناری

      ۵ شهریور , ۱۴۰۴

      هجرت به باغ عدن | درباره نمایش «باغ عدن» به کارگردانی شایان افشردی

      ۱۴ مرداد , ۱۴۰۴

      جایگاه بهرام بیضایی در تئاتر و سینمای مدرن در ایران

      ۱۰ دی , ۱۴۰۴

      آنچه بر زنان خواننده در ایران می‌گذرد، شر محض است | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: هانا کامکار

      ۲۷ آذر , ۱۴۰۴

      جسارت در کشف قلمروهای تازه اجرایی در دو اجرای مهیار جوادی‌ها

      ۱۶ آذر , ۱۴۰۴

      فرانتس زاور کروتس، صدای مردم فلاکت‌زده و خاموش

      ۳ آذر , ۱۴۰۴
    • نقاشی
      1. آثار ماندگار
      2. گالری ها
      3. همه مطالب

      پیکاسو؛ از دل رقص تا نقاشی روی بوم

      ۴ مهر , ۱۴۰۴

      زیبایی و عدالت | بررسی ایده‌های اصلی الین اسکاری

      ۳۰ تیر , ۱۴۰۴

      پنجاه تابلو | ۴۹- سه تصویر ماندگار در فرهنگ بصری آمریکا

      ۱۹ خرداد , ۱۴۰۴

      پنجاه تابلو | ۴۸- پنج نمونۀ‌ برتر از فیگورهایی با نمای پشت در نقاشی

      ۱۱ خرداد , ۱۴۰۴

      پیکاسو؛ از دل رقص تا نقاشی روی بوم

      ۴ مهر , ۱۴۰۴

      من لئونور فینی‌ هستم

      ۱۶ تیر , ۱۴۰۴

      «کیفر/ون گوگ»؛ وقتی دو نابغه به هم می‌رسند

      ۱۳ تیر , ۱۴۰۴

      ادوارد بورا؛ فراموشی درد با نقاشی 

      ۲۳ خرداد , ۱۴۰۴

      پیکاسو؛ از دل رقص تا نقاشی روی بوم

      ۴ مهر , ۱۴۰۴

      زیبایی، صرفا وعده‌ی خوشبختی‌ست نه بیشتر

      ۱۳ مرداد , ۱۴۰۴

      زیبایی و عدالت | بررسی ایده‌های اصلی الین اسکاری

      ۳۰ تیر , ۱۴۰۴

      من لئونور فینی‌ هستم

      ۱۶ تیر , ۱۴۰۴
    • موسیقی
      1. آلبوم های روز
      2. اجراها و کنسرت ها
      3. مرور آثار تاریخی
      4. همه مطالب

      کابوس‌ها به مثابه امتداد بیداری: سیزدهمین سوگنامه کاتاتونیا (Katatonia)

      ۲۸ مرداد , ۱۴۰۴

      در فاصله‌ای دور از زمین | تحلیل جامع آلبوم The Overview اثر استیون ویلسون

      ۱۷ فروردین , ۱۴۰۴

      گرمی ۲۰۲۵ | وقتی موسیقی زیر سایه انتقادات و مصالحه قرار می‌گیرد

      ۱۲ اسفند , ۱۴۰۳

      دریم تیتر و Parasomnia:  یک ادیسه‌ی صوتی در ناخودآگاه ما

      ۲ اسفند , ۱۴۰۳

      شنبه‌ی مقدس (سبث)، شیطان‌پرستی و درخشش‌های انفرادی: ۱۰ اجرای برتر آزی آزبورن

      ۱ مرداد , ۱۴۰۴

      وودستاک: اعتراضی فراتر از زمین‌های گلی

      ۲۳ دی , ۱۴۰۳

      کیمیاگر و شاهزاده تاریکی: چگونه شارون آزبورن افسانه آزی را ساخت

      ۱۱ شهریور , ۱۴۰۴

      شنبه‌ی مقدس (سبث)، شیطان‌پرستی و درخشش‌های انفرادی: ۱۰ اجرای برتر آزی آزبورن

      ۱ مرداد , ۱۴۰۴

      چرا ما می­‌خواهیم باور کنیم که جیم موریسون هنوز زنده است؟

      ۱۸ فروردین , ۱۴۰۴

      زناکیس و موسیقی

      ۲۷ دی , ۱۴۰۳

      آنچه بر زنان خواننده در ایران می‌گذرد، شر محض است | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: هانا کامکار

      ۲۷ آذر , ۱۴۰۴

      کیمیاگر و شاهزاده تاریکی: چگونه شارون آزبورن افسانه آزی را ساخت

      ۱۱ شهریور , ۱۴۰۴

      کابوس‌ها به مثابه امتداد بیداری: سیزدهمین سوگنامه کاتاتونیا (Katatonia)

      ۲۸ مرداد , ۱۴۰۴

      شنبه‌ی مقدس (سبث)، شیطان‌پرستی و درخشش‌های انفرادی: ۱۰ اجرای برتر آزی آزبورن

      ۱ مرداد , ۱۴۰۴
    • معماری

      دو عبادتگاه، دو رویکرد، یک جغرافیا | نگاهی به معماری دو نمازخانه‌ی پارک لاله

      ۱۲ دی , ۱۴۰۴

      فرانک گری، معماری که با ساختمان‌هایش رقصید

      ۱۶ آذر , ۱۴۰۴

      زیر سایه‌ی یک ستون | برداشتی از کیفیت فضایی شبستان‌ها

      ۳۰ آبان , ۱۴۰۴

      موزه‌ی هنرهای معاصر تهران؛ سیالیت و صلبیت درهم تنیده

      ۲ آبان , ۱۴۰۴

      معماری می‌تواند روح یک جامعه را لمس کند | جایزه پریتزکر ۲۰۲۵

      ۱۴ فروردین , ۱۴۰۴
    • اندیشه

      وقتی صلح به ایدئولوژی بدل می‌شود: نقدی بر صلح‌طلبی مطلق در افق ایران

      ۱۱ اسفند , ۱۴۰۴

      تحلیل دیکتاتور از منظرِ روانکاوی با احتسابِ فیلمی از «یورای هرتز»

      ۲ اسفند , ۱۴۰۴

      وقتی به ایران فکر می‌کنم، به نور فکر می‌کنم

      ۱۶ بهمن , ۱۴۰۴

      انقلاب به مثابه نوسان

      ۱۴ بهمن , ۱۴۰۴

      زیرکانه‌ترین شوخی قرن بیستم

      ۱۵ دی , ۱۴۰۴
    • پرونده‌های ویژه
      1. پرونده شماره ۱
      2. پرونده شماره ۲
      3. پرونده شماره ۳
      4. پرونده شماره ۴
      5. پرونده شماره ۵
      6. همه مطالب

      دموکراسی در فضای شهری و انقلاب دیجیتال

      ۲۱ خرداد , ۱۳۹۹

      دیجیتال: آینده یک تحول

      ۱۲ خرداد , ۱۳۹۹

      رابطه‌ی ویدیوگیم و سینما؛ قرابت هنر هفت و هشت

      ۱۲ خرداد , ۱۳۹۹

      Videodrome و مونولوگ‌‌هایی برای بقا

      ۱۲ خرداد , ۱۳۹۹

      مسیح در سینما / نگاهی به فیلم مسیر سبز

      ۱۵ مرداد , ۱۳۹۹

      آیا واقعا جویس از مذهب دلسرد شد؟

      ۱۵ مرداد , ۱۳۹۹

      بالتازار / لحظه‌ی لمس درد در اتحاد با مسیح!

      ۱۵ مرداد , ۱۳۹۹

      آخرین وسوسه شریدر

      ۱۵ مرداد , ۱۳۹۹

      هنرمند و پدیده‌ی سینمای سیاسی-هنر انقلابی

      ۱۲ مهر , ۱۳۹۹

      پایان سینما: گدار و سیاست رادیکال

      ۱۲ مهر , ۱۳۹۹

      گاوراس و خوانش راسیونالیستی ایدئولوژی

      ۱۲ مهر , ۱۳۹۹

      انقلاب به مثابه هیچ / بررسی فیلم باشگاه مبارزه

      ۱۲ مهر , ۱۳۹۹

      پورن‌مدرنیسم: الیگارشی تجاوز

      ۲۱ بهمن , ۱۳۹۹

      بازنمایی تجاوز در سینمای آمریکا

      ۲۱ بهمن , ۱۳۹۹

      تصویر تجاوز در سینمای جریان اصلی

      ۲۱ بهمن , ۱۳۹۹

      آیا آزارگری جنسی پایانی خواهد داشت؟

      ۲۱ بهمن , ۱۳۹۹

      سیاست‌های سینما و جشنواره‌های ایرانی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      خدمت و خیانت جشنواره‌ها

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      اوج و حضیض در یک ژانر / فیلم کوتاه ایرانی در جشنواره‌های خارجی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      درباره حضور فیلم‌های محمد رسول اف در جشنواره‌های خارجی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      سیاست‌های سینما و جشنواره‌های ایرانی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      اوج و حضیض در یک ژانر / فیلم کوتاه ایرانی در جشنواره‌های خارجی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      درباره حضور فیلم‌های محمد رسول اف در جشنواره‌های خارجی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      ناشاد در غربت و وطن / جعفر پناهی و حضور در جشنواره‌های جهانی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰
    • ستون آزاد

      «هر دم گویی به سنگ منجلیقم می‌کوبند»

      ۲۲ بهمن , ۱۴۰۴

      پیتر واتکینز و سینمای مقاومت

      ۱۹ آبان , ۱۴۰۴

      اعترافات آرتیست ریدر

      ۸ مهر , ۱۴۰۴

      آرتیست ریدر و نبرد حماسی آبادان

      ۳۱ شهریور , ۱۴۰۴

      در سرزمینی که حرف زدن خطر دارد، یک هوش مصنوعی گوش می‌دهد

      ۱۱ تیر , ۱۴۰۴
    • گفتگو

      ساندنس ۲۰۲۵ | درخشش فیلم‌های ایرانی «راه‌های دور» و «چیزهایی که می‌کُشی»

      ۱۳ بهمن , ۱۴۰۳

      روشنفکران ایرانی با دفاع از «قیصر» به سینمای ایران ضربه زدند / گفتگو با آربی اوانسیان (بخش دوم)

      ۲۸ شهریور , ۱۴۰۳

      علی صمدی احدی و ساخت هفت روز: یک گفتگو

      ۲۱ شهریور , ۱۴۰۳

      «سیاوش در تخت جمشید» شبیه هیچ فیلم دیگری نیست / گفتگو با آربی اُوانسیان (بخش اول)

      ۱۴ شهریور , ۱۴۰۳

      مصاحبه اختصاصی با جهانگیر کوثری، کارگردان فیلم «من فروغ هستم» در جشنواره فیلم کوروش

      ۲۸ مرداد , ۱۴۰۳
    • درباره ما
    مجله تخصصی فینیکسمجله تخصصی فینیکس
    داستان ادبیات

    بودن یا نبودن / داستان کوتاه از سیروس جاهد

    فینیکسفینیکس۳۰ آبان , ۱۴۰۳
    اشتراک گذاری Email Telegram WhatsApp
    بودن یا نبودن
    اشتراک گذاری
    Email Telegram WhatsApp

      ناامید و خسته،‌ گم‌ شده در میان سایه‌های شبانگاهی، بی‌هدف خیابان‌های سنگ ‌فرش و باران‌‌خورده  را گز می‌کرد. باد سردی می‌وزید و سرما تا مغز استخوان نفوذ می‌کرد.‌ یقه پالتویش را بالا داد.‌ زیر لب زمزمه کرد:” کجایی ای فراموشی و ای آسایش مرگ.‌ چگونه آن جسارت را پیدا کنم تا تو را همچون معشوقی دوست داشتنی در آغوش کشم. ‌بگو که  چرا از من می‌گریزی؟ از من که‌ هیچ دلبستگی به این دنیای پوچ و بی‌معنا ندارم.”

    نیمه‌های شب در حالی که به انعکاس نور چراغ‌ها در رودخانه سن خیره شده بود  افکارش او را به تاریخ  تراژیک پاریس برد.‌ به شورش و انقلابی بزرگ‌ همراه با حوادثی تلخ که این رودخانه در گذر زمان شاهد آن بوده است. زمانی که مردم خشمگین و گرسنه به خیابان‌ها ریختند و خواستار برابری و آزادی شدند.‌ اما دست‌یابی به آزادی و برابری به این سادگی‌ها ممکن نبود و به قیمت کشته شدن هزاران زن و مرد از جان گذشته به دست آمد. در این طغیان بزرگ؛ شاه و ملکه به تیغ گیوتین سپرده شدند و روبسپیر و دانتون که خود از برپا کنندگان انقلاب بودند نیز قربانی انقلابی شدند که خود به راه انداخته بودند.

    صدای خنده چندش‌آوری او را به خود آورد. حالا ضربان قلبش شدیدتر می‌‌زد.‌ دوباره به آب تیره و پرخروش رودخانه نگاه کرد و دید که سایه‌اش زودتر از او در آب افتاده است. در همین لحظه  پیرمرد خنزر پنزری جلویش ظاهر شد و با همان خنده‌ی خشک و چندش آور گفت: “حالا بهترین فرصت است. بهترین فرصت برای پایان دادن به این همه درد و رنج.” او بی‌اعتنا به حرف‌های پیرمرد زیر لب گفت: “مسئله من بودن یا نبودن است”.

    چشم‌هایش را بست. نفس عمیقی کشید و خود را از بالای پل به درون  آب پرتاب کرد. درهمان لحظه‌ای که بدنش در آب فرو می‌رفت، ناگهان حسی از تردید و دو دلی به سراغش آمد. ناخودآگاه شروع به دست و پا زدن  کرد. آب سرد نفسش را بند آورد و چیزی نمانده بود که خفه شود. صدای ناقوس کلیسای نوتردام به صدا درآمده بود. دینگ دانگ، دینگ دانگ…  گویی کلیسا به استقبال مرگ او شتافته بود. روی پل، پیرمرد خنزرپنزری ایستاده بود و خیره به نقطه‌ای که مرد در آب فرو رفته بود نگاه می‌کرد. خنده‌ای بی‌صدا بر لبانش نقش بسته بود. در آستانه غرق شدن ناگهان نوری از دوردست دیده شد و صدای فریادهایی به گوش‌اش رسید. قایقی به سرعت به سمت او آمد و زن و مردی که در قایق بودند به خیال اینکه کسی ناخواسته در حال غرق شدن است از مرگ نجاتش دادند. مرد نیمه‌جان و لرزان، روی قایق افتاد.

    من مدتهاست که در این غربت تنها مانده‌ام. با هیچکس ارتباطی ندارم.‌ با اینکه زبان این مردم را می‌دانم اما نمی‌توانم با آنها ارتباط برقرار کنم. نگاه‌های بی روح و تحقیرآمیزشان همراه با غرور و لبخندهای تصنعی، هر روز مرا به پوچی بیشتر می‌کشاند. گویی که من برای این جهان ساخته نشده‌ام.‌ شب‌ها در پرتو نور لامپ اتاق به سایه‌ام بر روی دیوار خیره می‌شوم و از سر ناچاری با او حرف می‌زنم. تنهایی در اینجا به غم‌های دیگرم اضافه کرده است. هر تلاش من برای ارتباط با دیگران، به سکوتی سرد و بی‌روح می‌انجامد. دیگر نه حوصله نوشتن دارم نه نقاشی کردن. گاهی که از این غربت و تنهایی خسته می‌شوم به یاد روزهایی می‌افتم که در وطنم بوده‌ام. دلم می‌خواهد برگردم اما به کجا؟ به وطنی که همه از حکومت گرفته تا مردمش با من دشمن‌اند.

    وقتی خوب فکر می‌کنم می‌بینم هیچ خاطره خوشی از آنجا ندارم و همینکه میان آن رجاله‌ها نیستم خوشحالم می‌کند. هر روز صبح به سختی از خواب بیدار می‌شوم، با امیدی ناچیز که شاید امروز روز بهتری باشد، اما روزها هیچ فرقی با هم ندارند، تکراری و خسته کننده اند. در این غربت، حتی هوا هم بوی غم می‌دهد. هوایی که اغلب ابری و بارانی است. البته در این شهر، دوستانی هم دارم اما حوصلۀ دیدن هیچکدامشان را ندارم. آنها ساعت‌ها در کافه‌ای می‌نشینند، پیکی می‌زنند  و یکریز حرافی می‌کنند. اوائل گاهی با آنها همراه می‌شدم اما خیلی زود، پُرگویی‌هایشان خسته‌ام می کرد و به خانه برمی‌گشتم. به خلوت و انزوای خودم.‌ جایی که شاید بتوانم خودم را پیدا کنم، البته اگر هنوز چیزی برای پیدا کردن باقی مانده باشد. تنها دوست واقعی که دارم سایه‌ام است که بیشتر از همه من را می‌فهمد.

     صبح نمناکی بود.  ترز، دختر زیبای  فرانسوی که هنوز از جایی که مرد برای ملاقات تعیین کرده بود، سردرنمی‌آورد، خود را به پرلاشز رساند. مرد بیرون قبرستان منتظرش ایستاده بود. دختر او را در آغوش کشید و گفت: “خوشحالم از دیدنت اما چرا اینجا توی قبرستون، جای بهتری نبود؟”

    مرد گفت: ” شاید اینجا تنها جایی باشه که می‌تونم قدری به آرامش برسم.”

    آنها در سکوت، مدتی میان قبرها راه رفتند. باد ملایم و سردی برگ‌های خشک را در هوا می‌رقصاند و خاک نم‌زده بوی مرگ می‌داد.

    دختر با لبخندی بر لب گفت: ” پرلاشز زیباست. بزرگ‌ترین نویسندگان و شاعران ما اینجا خاک شده‌اند.”

    مرد گفت: “می‌دانم اما مرگ همه چیز را بی‌معنا می‌کند. این سنگ‌ها، این قبرها، این خاطرات… من مدتهاست که به مرگ فکر می‌کنم.”

    دختر با نگرانی به چشمان مرد نگاه کرد: “به مرگ؟ آخه چرا؟ تو باید به جای مرگ به من فکر کنی، به آینده، به عشق ما.”

    مرد سرش را تکان داد: “در این اواخر هر بار که قلم به دست گرفتم، دوست داشتم چیزی بنویسم که این یأس و ناامیدی را در وجودم از بین ببرم اما هر بار شکست خوردم. این حس ناتوانی، این ترس، این ناامیدی.”

    دختر با چشمانی خیس از اشک دست او را در دست‌هایش گرفت و گفت: “نترس عزیزم. من دوستت دارم و همیشه کنارت خواهم بود.”

    مرد به دست‌های دختر نگاه کرد و با صدایی گرفته گفت: “می‌خوام بدونی که من هم دوستت دارم. اما حالا بهتره بری.”

    باران تندی شروع به باریدن کرد. دختر با اندوه گفت: “باشه می‌رم اما تو هم قول بده که از فکر مرگ بیرون بیایی و به زندگی و عشق ما فکر کنی.”

    مرد زورکی لبخندی زد و گفت: “باشه. قول می‌دم.”

    دختر با قلبی شکسته از او جدا شد. مرد آنقدر نگاهش کرد تا اینکه از نظرش دور شد. برای فرار از بارانی که بی‌وقفه می‌بارید و گویی قصد بند آمدن نداشت به داخل کافه‌ای پناه برد و قهوه‌ای سفارش داد. کافه برعکسِ همیشه خلوت بود اما چند میز آن طرف‌تر سه مرد نشسته بودند و با صدای بلند به عربی حرف می‌زدند و می خندیدند. مرد به آنها نگاه کرد و قهوه‌اش را سر کشید. یکی از مردها سرش را به سمت او چرخاند و به عربی گفت: “هل هو يوم جيد؟” مرد اعتنایی نکرد و از پنجره به بیرون نگاه کرد و دید که باران همچنان بی وقفه می‌بارد. عرب‌ها بلند خندیدند. مرد پول قهوه را حساب کرد و از کافه بیرون زد.‌

    سوار تراموا شد و سراغ دوست دوران کودکی‌اش رفت. به دوستش گفت:” می خوام تو تنها کسی باشی که از مرگم خبردار می‌شی. “

    دوستش خندید و گفت: “بازم که از این حرف‌های مسخره می‌زنی. یه لیوان از این شراب بوردوی عالی بخور حالت جا بیاد.” و لیوان شراب را دستش داد.

    مرد لیوان شراب را گرفت و جرعه‌ای نوشید و گفت: ” خوبه که مرگ وجود داره والا تحمل این زندگی سراسر مسخره چقدر وحشتناک بود. نمی دانم چرا هر وقت صحبت از مرگ می شه مردم می ترسند در حالی که مرگ اصلاً ترسی نداره. تنها مرگه که آرامش می آره. “

    دوستش گفت: “آخه مرد حسابی. این حرف‌های احمقانه را بذار کنار. حیف تو نیست. به جای اینکه از زندگی ات در این شهر لذت ببری هی می آی اینجا این مزخرفات را می‌گی. ول کن بابا. از اون دختره بگو. اسمش چی بود؟

    مرد بی حوصله جواب داد: “ترز.”

    دوستش پرسید: “خوشگله؟ حالا از ما قایمش کن ناقلا. کجا تورش کردی؟”

    مرد: حالا همه این چیزها برایم بی‌معنی شده.”

    دوستش گفت: ” نه بابا. حالا داری شبیه آدم‌های قصه‌هات می‌شی. انگار روح اون آدم توی بوف کور در تو حلول کرده.”

    مرد پوزخندی زد و گفت: ” شاید. “

    دوستش گفت: ” حالا از شوخی گذشته. تو یک نویسنده نابغه ای. حیف نیست که خودت را فنا کنی. خیلی از مردم منتظرن که داستان‌های جدیدت را بخونن.”

    مرد بلند خندید و گفت: “چه شوخی با مزه‌ای. تو از کدام مردم حرف می زنی دوست من؟ از مردمی که غرق در خرافات‌اند؟ از مردمی که منو کافر می‌دونن و به خون من تشنه‌ان؟ کدوم یکیشون کتاب‌های منو خوندن؟ هرچی راجع به من شنیدن از یک ملای بی‌سواد و خشک مغز بوده که روی منبر منو لعنت کرده. آره منتظرن کتاب جدید من دربیاد تا فتوای قتل منو صادر کنن.”

    دوستش گفت:”همه این چیزها را می دونم اما با این همه نباید نا‌امید بشی. به هر حال تو دیگه فرسخ ها از اون مملکت دوری و دست کسی به تو نمی رسه. بشین اینجا شراب‌ات را بخور و راحت قصه‌هات را بنویس. زمانه اینجور نمی‌مونه. بالاخره یه روز قدر تو را خواهند دونست. ‌ به نظر من زندگی با همه فراز و فرودهاش ارزش موندن و جنگیدن داره، حتی در تاریک‌ترین لحظات. نباید با دست خودت، خودت را نابود کنی.”

    مرد سکوت کرد و شرابش را سر کشید. بعد سری تکان داد و گفت: ” شاید حق با تو باشه. شاید یه روز مردم اون مملکت هم مثل اینجا از گرداب جهل و خرافات بیرون بیان. شاید یه روز اون مملکت هم روی آزادی را ببینه.هرچند بعیده. حالا حالاها نه اون مملکت عوض می شه و نه اون مردم.”

    اوائل که تازه به پاریس آمده بود چند بار در محافل ادبی شاعران و نویسندگان وطنی شرکت کرده بود. اکثر آنها از چپ‌های هوادار حزب توده بودند. کسانی که در محفل‌های شبانه، گیلاس‌های شراب‌شان را به سلامتی طبقه کارگر و حزب طراز نوین‌اش بالا می‌بردند و در رثای سبیل استالین شعر می‌گفتند و با شور و هیجان از تحولات و پیشرفت های حیرت انگیز کشور دوست و برادر یعنی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی حرف می زدند. او معمولا در گوشه‌ای می نشست و در سکوت به حرف‌هایشان گوش می ‌داد اما یک بار طاقتش طاق شد و نتوانست در مقابل حرف‌های آنها که به نظرش تخیلی ودروغ می‌آمد ساکت بماند. از جایش بلند شد و در حالی که دستش را در هوا تکان می داد شروع به صحبت کرد:” دوستان و رفقا! این خودستایی‌های شما حال آدم را بهم می‌زند. آخر چرا این همه دروغ به خورد مردم می‌دهید. من خودم زمانی از طرفداران پر و پا قرص حزب توده بودم و خوش‌خیالانه  فکر می‌کردم که تنها راه نجات کشور از اون وضعیت فلاکت‌بار سیاسی و اقتصادی، راه حزب توده و برقراری کمونیسم است. اما خوشبختانه خیلی زود فهمیدم که واقعیت چیز دیگری است. “

    در این لحظه صدای توام با خشم یکی از رفقا بلند شد: “این حرف‌ها، حرف‌های خرده بورژواها و نوکران امپریالیسم است که نمی‌تونن منافع طبقه کارگر را درک کنند. اتحاد جماهیر شوروی تنها امید ما برای مقابله با امپریالیسم است و حزب توده فقط با حمایت آن‌ها می‌تواند ایران را به سوی عدالت اجتماعی و سوسیالیسم سوق دهد.”

    مرد سرش را به نشانه مخالفت تکان داد و چیزی نگفت. با خودش فکر کرد که این آدم‌ها یا سرسپرده مسکو‌اند و منافعشان در دفاع از حزب است و یا آدم های صادقی اند که حزب مغزشان را شستشو داده و قادر نیستند که ببینند حزب شان به جای دفاع از منافع مردم ایران، تابع دستوراتی است که از مسکو می‌رسد. مرد احساس کرد که به این جمع تعلق ندارد و آنجا را ترک کرد و بعد از آن دیگر به آنجا پا نگذاشت.

    از خانه دوستش که بیرون آمد غروب شده بود و باران بند آمده بود. به کافه‌ای کوچک رفت. در گوشه‌ای تاریک نشست، قهوه‌ای سفارش داد و به نوری که از پنجره به درون می‌تابید خیره شد. ناگهان چشم‌اش به پیرمرد خنزرپنزری افتاد که دورتر نشسته بود. نگاه شان که به هم افتاد پیرمرد قهقهه چندش‌آوری زد و دندان‌های سیاه و پوسیده‌اش را نشانش داد.

    با خودش گفت: “چرا دائم تعقیبم می‌کند؟ از من چه می‌خواهد؟”

    سرانجام دل به دریا زد. از جایش بلند شد و با گام های سنگین به سمت پیرمرد رفت:”تو کی هستی؟ از من چی می‌خوای؟”

    پیرمرد با خنده‌ای خشک و ترسناک  جواب داد: “من کسی نیستم که بتوانی از من فرار کنی. من بخشی از توهستم، بخشی که همیشه با تو خواهد بود.”

    مرد با صدای لرزان گفت: “بخشی از من؟ یعنی چه؟”

    پیرمرد گفت: ” شاید یادت رفته اما تو خودت مرا خلق کردی. من تجلی همه ترس‌ها، تشویش‌ها و یأس‌های تو هستم. هر وقت که از زندگی خسته می‌شی و به مرگ فکر می‌کنی، من جلویت ظاهر می‌شم.”

    شب در اتاقش نشسته بود. نور کم‌رنگ چراغ مطالعه، روی میز را روشن می‌کرد. قلم و کاغذی برداشت و شروع به نوشتن کرد. هر جمله‌ای که می‌نوشت، سنگینی تصمیم‌اش را بیشتر حس می‌کرد:

    ” روی سخنم به آنهایی است  که مرا می‌شناسند و به آنهایی که نمی‌شناسند. این آخرین حرف‌های من است. دیگر نمی‌توانم به این زندگی ادامه بدهم. تنها مرگ می‌تواند آرامش را به من برگرداند…”

    نامه را روی میز گذاشت. نگاهی به اطراف انداخت. دست‌نوشته‌هایش همه جا پراکنده بود. همه را جمع کرد و در کیفی جا داد. لباسش را پوشید و از اتاق بیرون رفت. بی هدف شروع به قدم زدن در خیابان کرد. نور نئون کافه‌ها و بارها و رستوران‌ها، خیابان را روشن کرده بود. دیروقت بود و خیابان‌ها خلوت بود و تک و توکی آدم رد می‌شد. شب‌های زمستانی پاریس سرد است. سوز بدی می‌آمد. ‌ روزی را به یاد آورد که برای اولین بار به این شهر قدم گذاشته بود. به هر گوشه شهر که نگاه می‌کرد از دیدن آن همه  شکوه و زیبایی در معماری، مجسمه سازی، نقاشی و نمادهای تاریخی نفس‌اش بند می‌آمد.‌ در خیابان‌های پر هیاهوی شهر، مردان و زنان و دختران جوانی را می‌دید که با شور و نشاطی وصف‌ناپذیر، آزاد و رها از هر قید و بندی در رفت و آمد بودند. اینجا پاریس بود. شهری که نویسندگان و هنرمندان بسیاری را از سراسر جهان به سوی خود می‌کشید. به همینگوی، فیتزجرالد، دالی، پیکاسو، بونوئل و گرترود استاین فکر کرد که عشق شان پاریس بود. شهری که می‌شد در کافه‌ها و بارهای دنج آن تا صبح نشست و قهوه و شراب نوشید و از ادبیات و هنر و فلسفه حرف زد. کافه‌هایی که پاتوق روشنفکران فرانسوی بود، چپ‌ها، سورئالیست‌ها، دادائیست‌ها، آنارشیست‌ها. کافه‌هایی که او را یاد کافه نادری تهران می‌انداخت. هر بار که وارد یکی از آنها می‌شد احساس می کرد وارد دنیای دیگری شده است. سارتر، کامو و سیمون دوبوار را برای اولین بار آنجا دیده بود. فکر می‌کرد حالا که از آن فضای خفقان آور کشورش دور است، می‌تواند راحت و بی‌دغدغه در این فضای آزاد به دور از سانسور و اختناق، قصه‌هایش را بنویسد.  اما نمی‌توانست. نتوانست. تصوراتش با واقعیت زندگی در غربت همخوانی نداشت. پاریس با همه شکوهمندی‌اش برای او غریبه بود. آدمی نبود که دلش برای وطنش تنگ بشود اما فهمید که مهاجرت و جابجایی هم دردش را دوا نمی کند. مرد مستی تلولوخوران از جلوی او رد شد. به سمت پارک خلوتی که در آن نزدیکی‌ها بود رفت. دقایقی طولانی روی نیمکتی نشست. به اطرافش نگاه کرد. کسی آنجا نبود. دست در کیف‌اش کرد و دست‌نوشته‌هایش را به همراه نامه‌ای که نوشته بود بیرون آورد. کبریت کشید و همه را آتش زد. باران دوباره شروع به باریدن کرد. به خانه‌ برگشت. به زیرشیروانی کوچکی که بوی نم و تنهایی از هر گوشه‌اش به مشام می‌رسید. ضربآهنگ‌ باران بر بام خانه را از هر موسیقی دیگری بیشتر دوست داشت. لیوانی آب نوشید. پنجره را باز کرد و نگاهی به  خیابان شامپیونه انداخت که فارغ از هیاهوی روز در سکوت شب آرمیده بود. سرش را از پنجره بیرون برد و زیر قطرات باران گرفت. بعد پنجره را بست. قلمش را برداشت و روی کاغذ سفیدی که روی میز بود نوشت: “۱۲۵ فرانک برای صاحب‌خانه بابت کرایه تا فردا، ۱۸ فرانک برای مصرف گاز که به زندگی من پایان می‌دهد، چند فرانک دیگر می‌ماند که بیش از آن مرگ من خرج برمی‌دارد. یاهو.”  بعد شیر گاز را باز کرد و با همان لباس بیرون و کفش‌ روی تخت دراز کشید. بوی گاز آرام‌آرام فضای اتاق را پر کرد. کم کم  احساس خفگی شدیدی کرد. نفس‌اش به سختی بالا می‌آمد. کم کم پرده سیاهی روی چشمانش را پوشاند. در آن لحظاتی که پنجه‌های مرگ گلویش را می‌فشرد، از ذهنش گذشت: ” این سنگینی چشمانم از چیه؟ مثل اینکه چیزی رویشان افتاده. شاید خاک. بوی نم می‌ده. بوی تاریکی. سردم هست. دست‌هایم کرخت شده . باید از جام بلند شم . اما نمی تونم. قلبم داره از سینه درمی‌آد. صدایی می شنوم. از دور دست‌ها. انگار کسی داره منو صدا می‌زنه. حس غریبی دارم. یه حس گنگ. مثل یک خاطره خیلی دور. انگار همه چیز داره تموم می‌شه. انگار هیچ وقت زنده نبودم. حالا فقط سیاهی می‌بینم. یک ظلمت بی‌انتها. نیستی …”

    ***

    ژوئیه ۲۰۲۴ پاریس

    نوشتهٔ سیروس جاهد

    داستان داستان کوتاه سیروس جاهد
    اشتراک Email Telegram WhatsApp Copy Link
    مقاله قبلیاعترافات یک معتادِ فیلم مستند
    مقاله بعدی هرجا بروی وطن رهایت نخواهد کرد / دربارۀ رمان «من فلوجه را به‌یاد می‌آورم»
    فینیکس

    مطالب مرتبط

    وقتی شعر، وجدان بیدار جهان می‌شود

    بی‌تا ملکوتی

    شما بسیارید و آنان اندک | تفسیر یک شعر

    آرتیست ریدر

    «رئالیسم کثیف» و بازنمایی جهان از طریق فقدان و غیاب | نگاهی به داستان‌کوتاه‌نویسان آمریکایی دهه‌ی هشتاد

    محمدرضا صالحی
    نظرتان را به اشتراک بگذارید

    Comments are closed.

    پیشنهاد سردبیر

    شکستن بت بزرگ | یادداشتی بر فیلم پیرپسر به کارگردانی اکتای براهنی

    دنیای نوآرگونه مسعود کیمیایی | تحلیل مولفه‌های تماتیک و بصری نوآر در سینمای جنایی کیمیایی

    مستند «ترانه» پگاه آهنگرانی: معرفی، واکنش‌ها و تحلیل

    ما را همراهی کنید
    • YouTube
    • Instagram
    • Telegram
    • Facebook
    • Twitter
    پربازدیدترین ها
    Demo
    پربازدیدترین‌ها

    وقتی صلح به ایدئولوژی بدل می‌شود: نقدی بر صلح‌طلبی مطلق در افق ایران

    اخلاق، ایدئولوژی و تعلیق زیبایی‌شناسی در «یک تصادف ساده»

    گزارش حضور «ایفما» یا کانون فیلمسازان مستقل ایران در بازار فیلم اروپا، برلین ۲۰۲۶

    پیشنهاد سردبیر

    شکستن بت بزرگ | یادداشتی بر فیلم پیرپسر به کارگردانی اکتای براهنی

    امیرمهدی عسلی

    آن سوی فینچر / درباره فیلم Mank (منک)

    امین نور

    انقلاب به مثابه هیچ / بررسی فیلم باشگاه مبارزه

    پویا جنانی

    مجله تخصصی فینیکس در راستای ایجاد فضایی کاملا آزاد در بیان نظرات، از نویسنده‌ها و افراد حرفه‌ای و شناخته‌شده در زمینه‌های تخصصیِ سینما، ادبیات، اندیشه، نقاشی، تئاتر، معماری و شهرسازی شکل گرفته است.
    این وبسایت وابسته به مرکز فرهنگی هنری فینیکس واقع در تورنتو کانادا است. لازم به ذکر است که موضع‌گیری‌های نویسندگان کاملاً شخصی است و فینیکس مسئولیتی در قبال مواضع ندارد.
    حقوق کلیه مطالب برای مجله فرهنگی – هنری فینیکس محفوظ است. نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع است.

    10 Center Ave, Unit A Second Floor, North York M2M 2L3
    • Home

    Type above and press Enter to search. Press Esc to cancel.