Close Menu
مجله تخصصی فینیکسمجله تخصصی فینیکس

    Subscribe to Updates

    Get the latest creative news from FooBar about art, design and business.

    What's Hot

    وقتی صلح به ایدئولوژی بدل می‌شود: نقدی بر صلح‌طلبی مطلق در افق ایران

    اخلاق، ایدئولوژی و تعلیق زیبایی‌شناسی در «یک تصادف ساده»

    گزارش حضور «ایفما» یا کانون فیلمسازان مستقل ایران در بازار فیلم اروپا، برلین ۲۰۲۶

    Facebook X (Twitter) Instagram Telegram
    Instagram YouTube Telegram Facebook X (Twitter)
    مجله تخصصی فینیکسمجله تخصصی فینیکس
    • خانه
    • سینما
      1. نقد فیلم
      2. جشنواره‌ها
      3. یادداشت‌ها
      4. مصاحبه‌ها
      5. سریال
      6. مطالعات سینمایی
      7. فیلم سینمایی مستند
      8. ۱۰ فیلم برتر سال ۲۰۲۴
      9. همه مطالب

      اخلاق، ایدئولوژی و تعلیق زیبایی‌شناسی در «یک تصادف ساده»

      ۶ اسفند , ۱۴۰۴

      پس از آنچه می‌کُشیم چگونه زندگی می‌کنیم؟ | تحلیل تماتیک فیلم «چیزهایی که می‌کُشی»

      ۱۱ دی , ۱۴۰۴

      شک در برابر یقین، انتقام در برابر اخلاق | نگاهی به فیلم «یک تصادف ساده»، ساخته‌ی جعفر پناهی از منظر فلسفه‌ی دیوید هیوم

      ۲۳ آذر , ۱۴۰۴

      «تمام آنچه از تو باقی مانده است»، روایت تراژیک سه نسل از یک خانواده فلسطینی

      ۱۷ آذر , ۱۴۰۴

      گزارش حضور «ایفما» یا کانون فیلمسازان مستقل ایران در بازار فیلم اروپا، برلین ۲۰۲۶

      ۵ اسفند , ۱۴۰۴

      وقتی پنجره به خط مقدم بدل می‌شود

      ۳ اسفند , ۱۴۰۴

      برلیناله ۲۰۲۶ | «اگر زنده بودم»؛ غلبه رویا بر واقعیت

      ۲۷ بهمن , ۱۴۰۴

      روایت یک زندان، در میانه‌ی بحث‌های جهانی درباره‌ی سرکوب و آزادی هنر

      ۲۶ بهمن , ۱۴۰۴

      یک پنجره برای دیدن؛ ایرانی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها | مسافران

      ۱۷ دی , ۱۴۰۴

      یک پنجره برای دیدن؛ کلاسیک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها | به بهانه ۶۵ سالگی فیلم «حقیقت»

      ۱۳ دی , ۱۴۰۴

      روایتی یگانه از حقیقت پاره پاره | بازخوانی فیلم «روز واقعه»  به نویسندگی بهرام بیضایی

      ۹ دی , ۱۴۰۴

      یک پنجره برای دیدن؛ کلاسیک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها | به بهانه ۵۰ سالگی فیلم «بعد از ظهر سگی»

      ۶ دی , ۱۴۰۴

      آنچه بر زنان خواننده در ایران می‌گذرد، شر محض است | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: هانا کامکار

      ۲۷ آذر , ۱۴۰۴

      گفت‌و‌گوی اختصاصی محمد عبدی با بلا تار؛ راز و رمز جهان سیاه و سفید 

      ۱۳ آذر , ۱۴۰۴

      این انتخاب تک ‌تک افراد است که در این برهه کجا بایستند: در کنار مردم یا در سمت منفعت شخصی | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: مریم مقدم

      ۶ آذر , ۱۴۰۴

      خوشحالم که کنار مردم ایستادم | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: زهرا شفیعی دهاقانی

      ۲۲ آبان , ۱۴۰۴

      رحیم شاگرد نجار یا مانکن گوچی و بربری | نگاهی به چهار قسمت اول سریال «بامداد خمار»، ساخته‌ی نرگس آبیار

      ۱۸ آبان , ۱۴۰۴

      بازنمایی ملتهب فرودستی و روایت‌های تکرارشونده | درباره سریال‌های نمایش خانگی

      ۱۳ آبان , ۱۴۰۴

      «قلب‌های سیاه»؛ جذاب و تاثیرگذار اما ناموفق در بازنمایی واقعیت جنگ با داعش

      ۱۷ شهریور , ۱۴۰۴

      مرز باریک بین جبر و اختیار | نگاهی به سریال «وحشی» ساخته هومن سیدی

      ۳ شهریور , ۱۴۰۴

      اخلاق، ایدئولوژی و تعلیق زیبایی‌شناسی در «یک تصادف ساده»

      ۶ اسفند , ۱۴۰۴

      جایگاه بهرام بیضایی در تئاتر و سینمای مدرن در ایران

      ۱۰ دی , ۱۴۰۴

      بازنمایی جنون در «وویتسک» کارل گئورگ بوشنر، «وویتسک» ورنر هرتزوگ و «پستچی» داریوش مهرجویی

      ۲۱ مهر , ۱۴۰۴

      ترحم بر چلاق تیز دندان در یک تصادف ساده

      ۲۸ شهریور , ۱۴۰۴

      مستند «ترانه» پگاه آهنگرانی: معرفی، واکنش‌ها و تحلیل

      ۴ دی , ۱۴۰۴

      ایستادن مستند در زمین تاریخ | درباره سینمای مستند و مسائل آن در ایران امروز

      ۲۵ آذر , ۱۴۰۴

      پیتر واتکینز و سینمای مقاومت

      ۱۹ آبان , ۱۴۰۴

      گم شدن در خانه دوست | درباره مستند «درخت زندگی» به بهانه درگذشت احمد احمدپور

      ۶ آبان , ۱۴۰۴

      وقتی صلح به ایدئولوژی بدل می‌شود: نقدی بر صلح‌طلبی مطلق در افق ایران

      ۱۱ اسفند , ۱۴۰۴

      اخلاق، ایدئولوژی و تعلیق زیبایی‌شناسی در «یک تصادف ساده»

      ۶ اسفند , ۱۴۰۴

      گزارش حضور «ایفما» یا کانون فیلمسازان مستقل ایران در بازار فیلم اروپا، برلین ۲۰۲۶

      ۵ اسفند , ۱۴۰۴

      وقتی شعر، وجدان بیدار جهان می‌شود

      ۳ اسفند , ۱۴۰۴

      اخلاق، ایدئولوژی و تعلیق زیبایی‌شناسی در «یک تصادف ساده»

      ۶ اسفند , ۱۴۰۴

      گزارش حضور «ایفما» یا کانون فیلمسازان مستقل ایران در بازار فیلم اروپا، برلین ۲۰۲۶

      ۵ اسفند , ۱۴۰۴

      وقتی پنجره به خط مقدم بدل می‌شود

      ۳ اسفند , ۱۴۰۴

      برلیناله ۲۰۲۶ | «اگر زنده بودم»؛ غلبه رویا بر واقعیت

      ۲۷ بهمن , ۱۴۰۴
    • ادبیات
      1. نقد و نظریه ادبی
      2. تازه های نشر
      3. داستان
      4. گفت و گو
      5. همه مطالب

      «رئالیسم کثیف» و بازنمایی جهان از طریق فقدان و غیاب | نگاهی به داستان‌کوتاه‌نویسان آمریکایی دهه‌ی هشتاد

      ۱۸ دی , ۱۴۰۴

      دربارۀ «بد دیده شد، بد گفته شد» ساموئل بکت

      ۱ دی , ۱۴۰۴

      آخرین پیامبر ادبیات مدرن جهان: ناباکوف

      ۲۴ آذر , ۱۴۰۴

      معصومی که سانسور شد؛ نگاهی به داستان «معصوم چهارم» هوشنگ گلشیری

      ۲۰ آذر , ۱۴۰۴

      جادوی روایتگری در رمان کوتاه «بدرودها» نوشته‌ی خوآن کارلوس اونتی

      ۱۶ مرداد , ۱۴۰۴

      بررسی فمنیستی رمان «گوگرد» نوشته‌ی عطیه عطارزاده

      ۱۰ خرداد , ۱۴۰۴

      نگاهی به رمان «رؤیای چین» نوشته‌ی ما جی‌ین

      ۹ خرداد , ۱۴۰۴

      نگاهی به داستان «خانواده‌ی مصنوعی» نوشته‌ی آن تایلر

      ۲ فروردین , ۱۴۰۴

      ماشین پرواز | داستان کوتاه از ری برادبری

      ۱۴ دی , ۱۴۰۴

      ژانوس | داستان کوتاه از آن بیتی

      ۲ آذر , ۱۴۰۴

      چارلز | داستان کوتاه از شرلی جکسون

      ۱۱ آبان , ۱۴۰۴

      محدوده | داستان کوتاه از جویس کَری

      ۶ مهر , ۱۴۰۴

      گفتگو با مهدی گنجوی درباره تصحیح نسخۀ جدید کتاب «هزار و یکشب»

      ۲۴ شهریور , ۱۴۰۴

      اعتماد بین سینماگر و نویسنده از بین رفته است | گفتگو با شیوا ارسطویی

      ۲۴ اسفند , ۱۴۰۳

      هر رابطۀ عشقی مستلزم یک حذف اساسی است | گفتگو با انزو کرمن

      ۱۶ اسفند , ۱۴۰۳

      زمان و تنهایی | گفتگو با پائولو جوردانو، خالقِ رمان «تنهایی اعداد اول»

      ۷ اسفند , ۱۴۰۳

      وقتی شعر، وجدان بیدار جهان می‌شود

      ۳ اسفند , ۱۴۰۴

      شما بسیارید و آنان اندک | تفسیر یک شعر

      ۱۱ بهمن , ۱۴۰۴

      «رئالیسم کثیف» و بازنمایی جهان از طریق فقدان و غیاب | نگاهی به داستان‌کوتاه‌نویسان آمریکایی دهه‌ی هشتاد

      ۱۸ دی , ۱۴۰۴

      ماشین پرواز | داستان کوتاه از ری برادبری

      ۱۴ دی , ۱۴۰۴
    • تئاتر
      1. تاریخ نمایش
      2. گفت و گو
      3. نظریه تئاتر
      4. نمایش روی صحنه
      5. همه مطالب

      تئاتر با عشق آغاز می‌شود | نگاهی به حضور محمود دولت‌آبادی در تئاتر ایران

      ۲۱ تیر , ۱۴۰۴

      آنچه بر زنان خواننده در ایران می‌گذرد، شر محض است | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: هانا کامکار

      ۲۷ آذر , ۱۴۰۴

      گفتگو با فرخ غفاری دربارۀ جشن هنر شیراز، تعزیه و تئاتر شرق و غرب

      ۲۸ آذر , ۱۴۰۳

      جایگاه بهرام بیضایی در تئاتر و سینمای مدرن در ایران

      ۱۰ دی , ۱۴۰۴

      جسارت در کشف قلمروهای تازه اجرایی در دو اجرای مهیار جوادی‌ها

      ۱۶ آذر , ۱۴۰۴

      فرانتس زاور کروتس، صدای مردم فلاکت‌زده و خاموش

      ۳ آذر , ۱۴۰۴

      جشن نور و شعر و سکون در دنیای نابغه‌ی تئاتر تجربی جهان | نگاهی کوتاه به دنیای تئاتری رابرت ویلسون

      ۲۶ مرداد , ۱۴۰۴

      جسارت در کشف قلمروهای تازه اجرایی در دو اجرای مهیار جوادی‌ها

      ۱۶ آذر , ۱۴۰۴

      خروج از دوزخ به میانجی عریان کردن روح | دربارۀ نمایش «آیا چشم پس از مدتی به تاریکی عادت می‌کند؟» به نویسندگی و کارگردانی علی فرزان

      ۲۳ مهر , ۱۴۰۴

      بازیابی بدن محتضر پدر از طریق آیین قربانی‌کردن | درباره نمایش «مادر» به نویسندگی و کارگردانی حسین اناری

      ۵ شهریور , ۱۴۰۴

      هجرت به باغ عدن | درباره نمایش «باغ عدن» به کارگردانی شایان افشردی

      ۱۴ مرداد , ۱۴۰۴

      جایگاه بهرام بیضایی در تئاتر و سینمای مدرن در ایران

      ۱۰ دی , ۱۴۰۴

      آنچه بر زنان خواننده در ایران می‌گذرد، شر محض است | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: هانا کامکار

      ۲۷ آذر , ۱۴۰۴

      جسارت در کشف قلمروهای تازه اجرایی در دو اجرای مهیار جوادی‌ها

      ۱۶ آذر , ۱۴۰۴

      فرانتس زاور کروتس، صدای مردم فلاکت‌زده و خاموش

      ۳ آذر , ۱۴۰۴
    • نقاشی
      1. آثار ماندگار
      2. گالری ها
      3. همه مطالب

      پیکاسو؛ از دل رقص تا نقاشی روی بوم

      ۴ مهر , ۱۴۰۴

      زیبایی و عدالت | بررسی ایده‌های اصلی الین اسکاری

      ۳۰ تیر , ۱۴۰۴

      پنجاه تابلو | ۴۹- سه تصویر ماندگار در فرهنگ بصری آمریکا

      ۱۹ خرداد , ۱۴۰۴

      پنجاه تابلو | ۴۸- پنج نمونۀ‌ برتر از فیگورهایی با نمای پشت در نقاشی

      ۱۱ خرداد , ۱۴۰۴

      پیکاسو؛ از دل رقص تا نقاشی روی بوم

      ۴ مهر , ۱۴۰۴

      من لئونور فینی‌ هستم

      ۱۶ تیر , ۱۴۰۴

      «کیفر/ون گوگ»؛ وقتی دو نابغه به هم می‌رسند

      ۱۳ تیر , ۱۴۰۴

      ادوارد بورا؛ فراموشی درد با نقاشی 

      ۲۳ خرداد , ۱۴۰۴

      پیکاسو؛ از دل رقص تا نقاشی روی بوم

      ۴ مهر , ۱۴۰۴

      زیبایی، صرفا وعده‌ی خوشبختی‌ست نه بیشتر

      ۱۳ مرداد , ۱۴۰۴

      زیبایی و عدالت | بررسی ایده‌های اصلی الین اسکاری

      ۳۰ تیر , ۱۴۰۴

      من لئونور فینی‌ هستم

      ۱۶ تیر , ۱۴۰۴
    • موسیقی
      1. آلبوم های روز
      2. اجراها و کنسرت ها
      3. مرور آثار تاریخی
      4. همه مطالب

      کابوس‌ها به مثابه امتداد بیداری: سیزدهمین سوگنامه کاتاتونیا (Katatonia)

      ۲۸ مرداد , ۱۴۰۴

      در فاصله‌ای دور از زمین | تحلیل جامع آلبوم The Overview اثر استیون ویلسون

      ۱۷ فروردین , ۱۴۰۴

      گرمی ۲۰۲۵ | وقتی موسیقی زیر سایه انتقادات و مصالحه قرار می‌گیرد

      ۱۲ اسفند , ۱۴۰۳

      دریم تیتر و Parasomnia:  یک ادیسه‌ی صوتی در ناخودآگاه ما

      ۲ اسفند , ۱۴۰۳

      شنبه‌ی مقدس (سبث)، شیطان‌پرستی و درخشش‌های انفرادی: ۱۰ اجرای برتر آزی آزبورن

      ۱ مرداد , ۱۴۰۴

      وودستاک: اعتراضی فراتر از زمین‌های گلی

      ۲۳ دی , ۱۴۰۳

      کیمیاگر و شاهزاده تاریکی: چگونه شارون آزبورن افسانه آزی را ساخت

      ۱۱ شهریور , ۱۴۰۴

      شنبه‌ی مقدس (سبث)، شیطان‌پرستی و درخشش‌های انفرادی: ۱۰ اجرای برتر آزی آزبورن

      ۱ مرداد , ۱۴۰۴

      چرا ما می­‌خواهیم باور کنیم که جیم موریسون هنوز زنده است؟

      ۱۸ فروردین , ۱۴۰۴

      زناکیس و موسیقی

      ۲۷ دی , ۱۴۰۳

      آنچه بر زنان خواننده در ایران می‌گذرد، شر محض است | زن، زندگی، آزادی، راه بی‌بازگشت: هانا کامکار

      ۲۷ آذر , ۱۴۰۴

      کیمیاگر و شاهزاده تاریکی: چگونه شارون آزبورن افسانه آزی را ساخت

      ۱۱ شهریور , ۱۴۰۴

      کابوس‌ها به مثابه امتداد بیداری: سیزدهمین سوگنامه کاتاتونیا (Katatonia)

      ۲۸ مرداد , ۱۴۰۴

      شنبه‌ی مقدس (سبث)، شیطان‌پرستی و درخشش‌های انفرادی: ۱۰ اجرای برتر آزی آزبورن

      ۱ مرداد , ۱۴۰۴
    • معماری

      دو عبادتگاه، دو رویکرد، یک جغرافیا | نگاهی به معماری دو نمازخانه‌ی پارک لاله

      ۱۲ دی , ۱۴۰۴

      فرانک گری، معماری که با ساختمان‌هایش رقصید

      ۱۶ آذر , ۱۴۰۴

      زیر سایه‌ی یک ستون | برداشتی از کیفیت فضایی شبستان‌ها

      ۳۰ آبان , ۱۴۰۴

      موزه‌ی هنرهای معاصر تهران؛ سیالیت و صلبیت درهم تنیده

      ۲ آبان , ۱۴۰۴

      معماری می‌تواند روح یک جامعه را لمس کند | جایزه پریتزکر ۲۰۲۵

      ۱۴ فروردین , ۱۴۰۴
    • اندیشه

      وقتی صلح به ایدئولوژی بدل می‌شود: نقدی بر صلح‌طلبی مطلق در افق ایران

      ۱۱ اسفند , ۱۴۰۴

      تحلیل دیکتاتور از منظرِ روانکاوی با احتسابِ فیلمی از «یورای هرتز»

      ۲ اسفند , ۱۴۰۴

      وقتی به ایران فکر می‌کنم، به نور فکر می‌کنم

      ۱۶ بهمن , ۱۴۰۴

      انقلاب به مثابه نوسان

      ۱۴ بهمن , ۱۴۰۴

      زیرکانه‌ترین شوخی قرن بیستم

      ۱۵ دی , ۱۴۰۴
    • پرونده‌های ویژه
      1. پرونده شماره ۱
      2. پرونده شماره ۲
      3. پرونده شماره ۳
      4. پرونده شماره ۴
      5. پرونده شماره ۵
      6. همه مطالب

      دموکراسی در فضای شهری و انقلاب دیجیتال

      ۲۱ خرداد , ۱۳۹۹

      دیجیتال: آینده یک تحول

      ۱۲ خرداد , ۱۳۹۹

      رابطه‌ی ویدیوگیم و سینما؛ قرابت هنر هفت و هشت

      ۱۲ خرداد , ۱۳۹۹

      Videodrome و مونولوگ‌‌هایی برای بقا

      ۱۲ خرداد , ۱۳۹۹

      مسیح در سینما / نگاهی به فیلم مسیر سبز

      ۱۵ مرداد , ۱۳۹۹

      آیا واقعا جویس از مذهب دلسرد شد؟

      ۱۵ مرداد , ۱۳۹۹

      بالتازار / لحظه‌ی لمس درد در اتحاد با مسیح!

      ۱۵ مرداد , ۱۳۹۹

      آخرین وسوسه شریدر

      ۱۵ مرداد , ۱۳۹۹

      هنرمند و پدیده‌ی سینمای سیاسی-هنر انقلابی

      ۱۲ مهر , ۱۳۹۹

      پایان سینما: گدار و سیاست رادیکال

      ۱۲ مهر , ۱۳۹۹

      گاوراس و خوانش راسیونالیستی ایدئولوژی

      ۱۲ مهر , ۱۳۹۹

      انقلاب به مثابه هیچ / بررسی فیلم باشگاه مبارزه

      ۱۲ مهر , ۱۳۹۹

      پورن‌مدرنیسم: الیگارشی تجاوز

      ۲۱ بهمن , ۱۳۹۹

      بازنمایی تجاوز در سینمای آمریکا

      ۲۱ بهمن , ۱۳۹۹

      تصویر تجاوز در سینمای جریان اصلی

      ۲۱ بهمن , ۱۳۹۹

      آیا آزارگری جنسی پایانی خواهد داشت؟

      ۲۱ بهمن , ۱۳۹۹

      سیاست‌های سینما و جشنواره‌های ایرانی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      خدمت و خیانت جشنواره‌ها

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      اوج و حضیض در یک ژانر / فیلم کوتاه ایرانی در جشنواره‌های خارجی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      درباره حضور فیلم‌های محمد رسول اف در جشنواره‌های خارجی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      سیاست‌های سینما و جشنواره‌های ایرانی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      اوج و حضیض در یک ژانر / فیلم کوتاه ایرانی در جشنواره‌های خارجی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      درباره حضور فیلم‌های محمد رسول اف در جشنواره‌های خارجی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰

      ناشاد در غربت و وطن / جعفر پناهی و حضور در جشنواره‌های جهانی

      ۳۱ تیر , ۱۴۰۰
    • ستون آزاد

      «هر دم گویی به سنگ منجلیقم می‌کوبند»

      ۲۲ بهمن , ۱۴۰۴

      پیتر واتکینز و سینمای مقاومت

      ۱۹ آبان , ۱۴۰۴

      اعترافات آرتیست ریدر

      ۸ مهر , ۱۴۰۴

      آرتیست ریدر و نبرد حماسی آبادان

      ۳۱ شهریور , ۱۴۰۴

      در سرزمینی که حرف زدن خطر دارد، یک هوش مصنوعی گوش می‌دهد

      ۱۱ تیر , ۱۴۰۴
    • گفتگو

      ساندنس ۲۰۲۵ | درخشش فیلم‌های ایرانی «راه‌های دور» و «چیزهایی که می‌کُشی»

      ۱۳ بهمن , ۱۴۰۳

      روشنفکران ایرانی با دفاع از «قیصر» به سینمای ایران ضربه زدند / گفتگو با آربی اوانسیان (بخش دوم)

      ۲۸ شهریور , ۱۴۰۳

      علی صمدی احدی و ساخت هفت روز: یک گفتگو

      ۲۱ شهریور , ۱۴۰۳

      «سیاوش در تخت جمشید» شبیه هیچ فیلم دیگری نیست / گفتگو با آربی اُوانسیان (بخش اول)

      ۱۴ شهریور , ۱۴۰۳

      مصاحبه اختصاصی با جهانگیر کوثری، کارگردان فیلم «من فروغ هستم» در جشنواره فیلم کوروش

      ۲۸ مرداد , ۱۴۰۳
    • درباره ما
    مجله تخصصی فینیکسمجله تخصصی فینیکس
    داستان ادبیات

    هیچ‌وقت نبودی / داستان کوتاه از مهسا دهقانی‌پور

    فینیکسفینیکس۱۵ مهر , ۱۴۰۳
    اشتراک گذاری Email Telegram WhatsApp
    هیچ­وقت نبودی
    اشتراک گذاری
    Email Telegram WhatsApp

     صدای جدا شدن تخته‌ها از هم بلند می‌شود. کاش قمر بود و می‌گفت: «هیچی نیس قزی، نترس! همه‌ی وسایل خونه تو تاریکی قولنج می‌شکونن.»

    قمر چند تایی فحش داد، به ترکی. نفهمیدم یعنی چی. وقتی عصبانی شد دو تا دندان طلایی‌اش بیشتر برق زد. چادرش را دور کمرش تاب داد و مچ دست نامزد فرهاد را گرفت و به خانه برد. نامزد فرهاد هم‌سن و سال تو بود. اما تو قهر کرده بودی و من را تنها گذاشته بودی. سنگ‌های یک‌‌قل دو‌قل را توی باغچه پرت کردم و پشت سرشان به خانه رفتم.

    بابا روی صندلی نیم‌خیز شد و تور را از روی صورت خاله کنار زد و با انگشت اشاره، عسل دهان خاله گذاشت. نامزد فرهاد روی یک صندلی ارج نشسته بود و پاهایش را توی هوا تاب می‌داد. قمر کِل کشید و نقل پاشید. از کف زمین چند تا نقل صورتی برداشتم و توی دهانم گذاشتم. طعم تند رنگ حالم را بد کرد. پابرهنه به حیاط دویدم و روی زمین تف کردم. باور کن همه‌ی نقل‌های رنگی‌ را از روی فرش جمع می‌کردم و برای تو می‌آوردم اگر که خوشمزه بودند. مثل سکه‌های دوزاری و مبارک بادی که از زیر پای میهمان‌ها جمع کردم و ریختی توی جوب و سرم داد زدی: «به هیچ دردی نمی‌خوردن. مگه آشغال جمع کنی؟»

    صدای آهنگ بلند شد. از شکاف در نگاه کردم. بابا و خاله وسط اتاق می‌رقصیدند. قمر دست نامزد فرهاد را گرفت و دختر را به زور تا وسط اتاق کشاند و با دختر رقصید. به خاله و نامزد فرهاد شاباش هم داد. خاله قبول نمی‌کرد. حتماً دوباره خجالت می‌کشید. قمر به زور پول‌ها را توی دهان خاله گذاشت و خاله کِری خندید. از آن خنده‌هایی که تو را هنوز هم عصبی می‌کند.

     از بین کفش‌های جلوی در، کفش‌های سفید و پاشنه بلندم را پیدا کردم و به کوچه رفتم. کسی توی کوچه نبود. انگار همه‌ی اهالی ساوه جمع شده بودند خانه‌ی آقاجون و عروسی خاله و بابا را جشن گرفته بودند. جشن مردانه توی حیاط حاجی عمه بود. در حیاط حاجی عمه را باز کردم و حیاط نگاه کردم. مهتابی را فرش کرده بودند و آقاجون به پشتی تکیه داده بود. خوشحال نبود، ناراحت هم نبود. حاجی عمه درِ همه‌ی اتاق‌ها را قفل کرده بود. خوب می‌شناخت مردهای قوم و طایفه‌اش را. تا تمام دل روده‌شان بیرون نمی‌ریخت، دست از عرق‌‌خوری نمی‌کشند. هرا قفل کرده بود تا فرش‌هایش را نجست نکند.

    یک دسته مرد وسط حیاط دست به کمر هم انداخته بودند و چوپی می‌رفتند. یادم نیست کی بیرونم کرد و در را بست. اگر تو بودی حتماً چهار تا چارواداری آب‌ نکشیده می‌بستی به نافم و قهر می‌کردی و از قهرت دق می‌کردم.

    گور بابای تنی و ناتنی بودن فک و فامیل درب داغانمان. من از بچگی از  این زن خوشم نمی‌آمد، حتی اگر ته‌مانده‌ی تمام فامیل‌های تنی ما فقط همین حاجی عمه‌ی مکه نرفته باشد.

    وقتی برگشتم مجلس زنانه، همه روی زمین نشسته بودند و قمر یک مجمعه مسی را گذاشته بود روی سرش که پر بود از بشقاب میوه و شیرینی زبان و پاپیونی. نامزد فرهاد بشقاب‌ها را از مجمعه برمی‌داشت و جلوی میهمان‌ها می‌گذاشت. یادم نیست به من میوه و شیرینی دادند یا نه.

    هیچ وقت دلت نخواست از جشن عروسی بشنوی.

    «زشته به هیچ‌کی نگو بابا و خاله‌مون زن و شوهرن. اصلاً نگو مامان‌مون تو آتیش‌سوزی سوخته. بگو خاله‌مون مامان‌مونه.»

    به حرفت گوش کردم و به هیچ‌کس نگفتم. حتی وقتی مدرسه رفتم یا دانشگاه. همه‌ی تعریفم از خانواده تو بودی و تو هیچ‌وقت نبودی‌.

    همیشه تمام عروسی را برای خودم تعریف می‌کردم تا یادم نرود مامان توی حمام با نفتِ آبگرمکن سوخته بود و تو همان‌روز از طرف مدرسه‌ رفته بودی تا در مراسمی، قرآن را با صوت بخوانی و جایزه بگیری و شب که با جایزه برگشته بودی، دیگر مامان نبود و من مثل همیشه منتظرت بودم و تو دیگر قرآن نخواندی.

    هیچ وقت کسی از من نپرسید: «مامانت چطور…» هرچند بابا گفته بود به همه‌ بگویم خواب بودم. گفته بود: «اگه بفهمن بیدار بودی و کاری نکردی…»

    از لای در آلمینیومی حمام، دود بیرون می‌‌آمد و می‌پیچید توی حیاط. فقط کمی از در حمام پیدا بود. به هر دری زدم، نشد. نتوانستم درِ راهرو را باز کنم. انگار قفل بود. اگر خانه بودی، نمی‌ترسیدی. حتماً شیشه‌ای را می‌شکستی و خودت را به حمام گوشه‌ی حیاط می‌رساندی. بعد صدای انفجار آمد و جیغ و داد همسایه‌ها. شاید هم اول جیغ و داد همسایه‌ها و بعد انفجار.

    باید پشت میکروفون برای مامان الرحمن و یاسین می‌خواندی تا به قول حاجی عمه، کمی از گناه مامان را بشویی تا روحش آرام بگیرد.

     بابا گفته بود به همه بگویم، خواب بودم تا صدای انفجار.

    «نمی‌خوام بعداً کسی شماتت کنه.»

    نمی‌فهمیدم اصلاً شماتت یعنی چه که مدام تکرارش می‌کرد. گفته بود حتی به تو هم همین را بگویم. اما تو هیچ‌وقت چیزی نپرسیدی. دلت به شنیدن نبود و من خوشحال بودم که به تو دروغ نمی‌گویم.

     آخرِ جشن عروسی، خاله گریه کرد.

    حالا تو باز هم مدام بگو: «شما زنا فقط بلدید گریه کنید. بعد زایمان، وقت خداحافظی، تو راه‌پله‌های محضر عقد و طلاق. فقط گریه می‌کنید تا خوشحالی و ناراحتی‌تون قابل تشخیص نباشه. اصلاً آدم با شما زنا بلاتکلیفه.»

    قمر بعد از جشن عروسی با ما راهی تهران شد. تا تهران، پشت پیکان بابا و روی پای قمرخوابیدم. فقط گاهی با صدای ترانه یا بوق ماشینی پهلو به پهلو یا بیدار می‌شدم. دلم می‌خواست وقتی برمی‌گردیم، تو خانه باشی. اما باز هم نبودی.

    صدای تق‌تق تخته‌ها مدام می‌پیچد توی سرم. اگر امشب به‌جای حاجی عمه و خاله، قمر اینجا بود، می‌گفتم: «گوش کن صدای قولنج شکوندن نیست. قمر! بابا هنوز قلدره. داره زور می‌زنه و فشارشون می‌ده. می‌خواد بلند شه.» حتماً باز هم چند تا میخ‌ از تخته‌ها جدا شده.

    حاجی عمه سر شب اجازه نداد با چکش روی میخ‌ها بزنم تا محکم شوند. چند بار گفت: «تو دین و ایمون نداری؟ معصیت سرت نمی‌شه؟»

    اگر دیر برسی همه‌ی تخته‌ها از هم باز می‌شوند. درِ اتاقی که بابا خوابیده را باز می‌کنم و نور چراغ‌قوه‌ی موبایلم را وسط اتاق پخش می‌کنم. هوای اتاق سرد است اما یخ‌ها آب شده‌اند و از روی سفره نایلونی شره کرده‌اند و ریخته‌اند روی زمین و موزائیک‌های کف اتاق را خیس کرده‌اند. کف پاهایم یخ می‌کند.

    باید سرت داد بزنم: «بیا دیگه نامرد. این داره منفجر می‌شه. دیر برسی، بوی گندش همه‌جا رو می‌گیره.» باید زودتر بیایی و قال قضیه را بِکَنیم و من برگردم تهران و گم شوم وسط شلوغی و دود و دمش. باید از صبح تا شب پای لپ‌تاب بنشینم و اعداد و ارقام را کنار هم رج کنم و جمع و تفریق کنم تا یادم برود که من خواب نبودم وقتی مامان دود می‌شد و می‌پیچید لای انگورهای خشک شده‌ی بین داربست‌ها و برگ‌ها. یادم برود تمام درهای آلمینیومی قفل بودند و من می‌ترسیدم که شیشه را بشکنم.

    خاله توی رخت‌خواب غلت می‌زند. می‌دانم بیدار است. از سر شب خودش را به خواب زده تا چیزی نگوید. به مهتابی می‌روم و به جای تو یک قالب یخ را به زور بلند می‌کنم. کورمال کورمال سه تا اتاق تو در تو را برمی‌گردم. صدای آخ حاجی عمه بلند می‌شود، حتی قبل از اینکه پاشنه‌اش را زیر پایم حس کنم.

    «کَپِه‌ی سَر بَرندار بذاری دختر!»

    هیس می‌گویم ولی نق‌ زدن و آه و ناله‌اش تمام نمی‌شود.  از صبح یک لنگه پا منتظر نشسته تا ما برسیم و برای هر سه تای ما دَم بگیرد و گریه کند. اما طبق معمول تو غایبی و همه‌ی حساب و کتابش را به هم ریخته‌ای. قسطی یک دوربین کانون فایو دی و لنز نمی‌دانم چی‌ خریده‌ای و شب عید بی‌خبر رفته‌ای سفر و حالا بدون اینکه عکسی از زمین و زمان گرفته باشی، باید برگردی.

    با آرنج کلید لامپ را فشار می‌دهم. یخ را روی تابوت بابا می‌گذارم. باید تنش سرد بماند. تا تو برسی و بگویی: «دیوونه‌ای که این همه مدت تو تابوت چوبی گذاشتیش؟ خوب آلمینیومی مگه نبود؟»

    چرا قمر دیگر زنده نیست تا همه‌ی کارها را راست و ریست کند. باور کن توی هشتاد و چند سالگی هم هر کاری از قمر ساخته بود.

    صدای حاجی عمه بلند می‌شود.

    «خاموش کن اون چراغ رو. زنده و مرده از دست تو آسایش ندارن.»

    از لای در نگاه می‌کنم. خاله باز هم غلت می‌زند و ملحفه را روی صورتش می‌کشد. خاله قهر کرده. از ظهر که آمده‌ایم اینجا، یک‌بار هم به بابا سر نزده. لامپ را خاموش می‌کنم. پرده را پس می‌زنم. نور ماه مستقیم می‌پاشد روی تابوت بابا. اگر اینجا بودی می‌گفتم: «ببین خان داداش نور به تابوتش باریده.» بعد تو براق می‌شدی که مزخرف نبافم تا آه و ناله‌اش تمبانم را نگیرد و سرآخر با هم سیگار می‌کشیدیم و به ترکی و فارسی به همه‌ی دنیا فحش خواهر و مادر می‌دادیم و می‌خندیدیم.

    برایت توی واتس آپ می‌نویسم:

    «قمر هم  از این کرونای کوفتی مرده و کسی به من نگفته.»

    کی باید به من می‌گفت؟ حاجی عمه خودش دیروز باخبر شده که قمر بعد از سکته و سه چهار سال افتادن گوشه‌ی رختخواب، کرونا گرفته و مرده.

    منتظر جوابت نیستم. می‌دانم الآن چشم‌هایت را ریز کرده‌ای و فقط راه را نگاه می‌کنی تا از جاده‌ای بیفتی به اتوبانی یا از اتوبانی به جاده‌ای و برانی و دنده عوض کنی تا برسی خانه‌ی آقاجون و سیاه بپوشی و سر خاک به میهمان‌ها خوش‌آمد بگویی. قمر برای تو مهم نبود چون هیچ‌وقت توی خانه بند نمی‌شدی. مدام خانه‌ی همسایه‌ها بودی. توی پارک بودی. حتی وقتی رفتیم تهران، زودتر از من خو گرفتی به تهران و شلوغی‌اش. انگار خانه‌ی خراب شده‌ی ساوه را با تمام تاک‌هایی پیچیده به داربست‌های حیاطش از یاد برده بودی. حتی برایت مهم نبود حمامِ خانه‌ی تهران ته حیاط نیست و گوشه‌اش مدام یک آبگرمکن پت و پهن نفتی گُر نمی‌گیرد.

    قمر آن‌قدر خانه‌ی ما ماند تا خیالش راحت شد دست‌پخت خاله خوب شده و فهمیده قورمه‌سبزی خوب باید تره‌اش زیاد باشد و رویش را شنبلیله‌ی داغ بریزد. باید قبل از آمدن بابا به سر و وضع خودش و خانه برسد. باید مواظب من باشد و تو را از مدرسه برگرداند. باید هر شب جمعه برای مامان حلوا خیرات کند تا خواهری‌شان به هم نخورد. خاله با تمام حواس‌پرتی و خنگی‌اش خیلی زود فهمید باید جای مامان را پر کند تا آب توی دل کسی تکان نخورد و ما زیر دست زن‌بابا بزرگ نشویم. حالا بابا بعد از سی و سه چهار سال فیلش یاد هندوستان کرده و وصیت کرده کنار مامان دفن شود و کنار مامان فقط یک قبر خالی است و بعدش دیوار است و خیابان.

    خاله زیر پتو مدام پهلو به پهلو می‌شود. حتماً کفری شده و دلش نمی‌خواهد شوهر قرضی‌اش را به مامان پس بدهد. اصلاً مامان اگر دلش می‌خواست کنار بابا باشد، زودتر از این‌ها سراغ بابا می‌آمد و بابا را با خودش می‌برد تا شاید من هم مثل تو خانه‌ی ساوه را از یاد ببرم. من بلد نیستم اما تو باید باشی و خاله را آرام کنی.

    حاج عمه در اتاق را باز می‌کند. اگر تو بودی حتماً تحمل حاجی عمه هم آسان‌تر می‌شد.

    «خوف بَرِت نمی‌داره؟»

    «تازه ترسم ریخته‌ ازش.»

    «جونمرگ شده مار زبونت رو بزنه. جای حرف الکی الرحمن بخون.»

    «حاج عمه چرا نگفتی قمر مرده؟»

    چیزی نمی‌گوید. چرا مرده و زنده‌ی قمر با آن پوست آبله زده و چشم‌های همیشه سورمه کشیده باید برای حاجی عمه مهم باشد وقتی تنها عموی تنی مامان سر پیری از قلعه قمر را آورده و آب توبه نریخته، توی خانه‌اش نشانده و عقدش کرده. خیلی زود هم پسری پس افتاده که قمر تمام عمر فهراد صدایش کرده. یکی دو سال بعد هم، تنها عموی تنی مامان بی‌دردسر سرش را زمین گذاشته و مرده تا باغ انار و خانه‌ی لبِ جاده و پول‌های توی تشک و لحافش به قمر و فهراد قمر برسد و حاجی عمه بعد از یک عمر خوش‌خدمتی به برادرش بی‌نصیب بماند.

    حاجی عمه کنار تابوت بابا فاتحه می‌خواند و فوت می‌کند. حتماً به جای من و تو که به قول خودش تهران بزرگ شده‌ایم و ادب و آداب را از یاد برده‌ایم و دلمان سنگ شده و برای زادگاه‌مان تنگ نمی‌شود.

    «ما که از بابات بدی ندیدیم. دو تا دختر دادیم بهش… حالا عمر مامانت به دنیا نبود. ولی… »

    تنم داغ می‌شود. انگار یکی توی تنم کبریت می‌کشد و می‌ایستد تا دود شدنم را ببیند. سمت تابوت بابا می‌روم. دستم را روی یخ می‌گذارم. سرمایش آرامم می‌کند. پوست دستم می‌چسبد به یخ و می‌سوزد. دستم را پس می‌کشم. سوزش از دستم می‌پیچد توی تمام تنم. اصلاً سوزش چه حس مزخرفی است با گرما، با سرما، با درد، با هر کوفتی می‌آید. حاجی عمه مدام چیزی زمزمه می‌کند و بعد فوت می‌کند به من و تابوت و در و دیوار اتاق. دلم می‌خواهد سر حاجی عمه داد بزنم و از اتاق بیرونش کنم. کاش قمر اینجا بود تا دوباره دستش را روی دهانم بگذارد و بگوید: «هیس! قزی جان! هیچی نیست. جان من چیزی نگو! شَر می‌شه.» بعد هم بغلم کند و بوی تنش آرامم کند. دهانم نمی‌چرخد که بگویم: «آره بابام آدم خوبی بود.»

    فقط می‌گویم: «مامانِ منم  قمر رو دوست نداشت. اصلاً. شاید چون…»

    چون چی؟ خودم هم درست نمی‌دانم. چون دو جین بچه داشت و  هر کدام از یک نفر؟ چون بابا موقع دعوا با مامان مدام می‌گفت: «شماها خانوادگی لنگه‌ی قمرین.»

    اما من قمر را دوست داشتم. من حتی فرهادش را. این را به حاجی عمه می‌گویم، با عصبانیت.

    «برو فرهادو از تو جوبا جمع کن و بهش برس.»

    «پیداش کنم حتماً می‌برمش کمپی جایی.»

    می‌دانم کمپ فایده‌ای ندارد. بارها بستری شده و فرار کرده. باید همه‌ی پس‌اندازم را تبدیل به کراک کنم و همه‌ را یکجا به فرهاد بدهم تا خودش را با مواد خفه کند و توی خماری، راحت و بی‌درد بمیرد. شاید روح قمر آرام بگیرد.

    حاجی عمه می‌خندد. انگار با دربه‌دری فرهاد و مردن قمر دنیا انتقام حاجی عمه را گرفته.

    حاجی عمه آن‌قدر زیر گوش خاله و بابا و آقا جون خواند تا خاله زنِ بابا شد. خیال می‌کرد با این قدِ یک وجبی و چشم‌های ریزی که ارث خودش به خاله بودند، کسی سراغ خاله نمی‌آید و مثل خودش تا ابد بی‌شوهر می‌ماند. مدام می‌گفت: «اصلاً کی حاضر می‌شه با وجود این دو تا واوا زن دوم بشه؟ حالا گیرم کسی هم زنش شد، اصلاً چی سر اینا می‌یاد؟» بعد هم گریه می‌کرد و من را سفت به سینه‌اش می‌چسباند و بوی نفتالین لباس‌های بافتنی که در زمستان و تابستان می‌پوشید، می‌پیچید توی سرم.

    حالا تو مدام بخند و بگو: «اصلاً بی‌خیال خاله‌مون همون مامان‌مونه.»

    نیست. نمی‌شود. خاله‌ی آدم مامان آدم نمی‌شود. زن‌بابا هم زنِ بابا است. نامادری است. خاله حتی زن‌بابا هم نیست. فقط خاله است و باید برایت چند تا دختر خاله و پسرخاله‌ی از خودت داغان‌تر پس بی‌اندازد.

    برمی‌گردم به رختخوابم و زیر پتو موبایلم را نگاه می‌کنم. تو پیامم را دیده‌ای ولی جوابی نداده‌ای. به هیچ‌جای تو هم نیست که قمر از کرونا مرده. حتماً وقتی خسته‌ای و توی تاریکی شب، ته جاده را نمی‌بینی با خودت می‌گویی: «قمرم مثل بقیه. آبجی اصلاً چرا تو این دنیا، مردن یه پیرزن هشتاد و چند ساله که چهار سال زیرش لگن گذاشتن و با قاشق توی حلقش غذا ریختن، باید مهم باشه.»

    اما برای من مهم است. قمر توی تمام این سی و پنج شش سال برای من مهم بود، توی خواب و بیداری. پتو را روی سرم می‌کشم. این بار برایت صدا ضبط می‌کنم. آن‌قدر آرام تا خاله و حاجی عمه و بابا نشنوند و باز هم شَری به پا نشود.

    «اون‌روز که مامان تو حموم سوخت من خواب نبودم. بابا وسط روز اومده بود خونه و زیر داربستای مو با مامان دعوا می‌کرد. مدام می‌گفت تو هم مثل قمری یا خودتو بکش یا… مامان گریه می‌کرد. التماس می‌کرد.  نگفت یا چی. واقعاً یا چی؟ من یادم نیست یا بابا حرفش رو خورد؟ بابا چیزی رو تو صورت مامان پرت کرد. چند ورق کاغذ. بعد هم در حیاط رو بست و رفت. من این حرفا رو فقط به قمر گفتم. همون شب که قمر با ما اومد تهران و تو نبودی»

    صدا را گوش می‌کنم آن‌قدر آرام مِن‌مِن کرده‌ام که خودم هم حرف‌هایم را نمی‌فهمم. پشیمان می‌شوم. اصلاً چرا باید این حرف‌ها را بگویم وقتی قمر گفته بود: «هیس! قزی جان! هیچی نیست. جان من چیزی نگو. شر می‌شه.»

    کاش می‌فهمیدی من هنوز هم توی پنج شش سالگی‌ و پشت همه‌ی درهای آلمینیومی قفل شده مدام می‌سوزم و می‌پرسم یا چی؟

    داستان داستان کوتاه
    اشتراک Email Telegram WhatsApp Copy Link
    مقاله قبلیگمشده در برهوت واقعیت / نقدی بر بیداری برای سه روز ساخته مسعود امینی تیرانی
    مقاله بعدی پنجاه تابلو / ۲۳- روبنس: دختران کپل گنده
    فینیکس

    مطالب مرتبط

    وقتی شعر، وجدان بیدار جهان می‌شود

    بی‌تا ملکوتی

    شما بسیارید و آنان اندک | تفسیر یک شعر

    آرتیست ریدر

    «رئالیسم کثیف» و بازنمایی جهان از طریق فقدان و غیاب | نگاهی به داستان‌کوتاه‌نویسان آمریکایی دهه‌ی هشتاد

    محمدرضا صالحی
    نظرتان را به اشتراک بگذارید

    Comments are closed.

    پیشنهاد سردبیر

    شکستن بت بزرگ | یادداشتی بر فیلم پیرپسر به کارگردانی اکتای براهنی

    دنیای نوآرگونه مسعود کیمیایی | تحلیل مولفه‌های تماتیک و بصری نوآر در سینمای جنایی کیمیایی

    مستند «ترانه» پگاه آهنگرانی: معرفی، واکنش‌ها و تحلیل

    ما را همراهی کنید
    • YouTube
    • Instagram
    • Telegram
    • Facebook
    • Twitter
    پربازدیدترین ها
    Demo
    پربازدیدترین‌ها

    وقتی صلح به ایدئولوژی بدل می‌شود: نقدی بر صلح‌طلبی مطلق در افق ایران

    اخلاق، ایدئولوژی و تعلیق زیبایی‌شناسی در «یک تصادف ساده»

    گزارش حضور «ایفما» یا کانون فیلمسازان مستقل ایران در بازار فیلم اروپا، برلین ۲۰۲۶

    پیشنهاد سردبیر

    شکستن بت بزرگ | یادداشتی بر فیلم پیرپسر به کارگردانی اکتای براهنی

    امیرمهدی عسلی

    آن سوی فینچر / درباره فیلم Mank (منک)

    امین نور

    انقلاب به مثابه هیچ / بررسی فیلم باشگاه مبارزه

    پویا جنانی

    مجله تخصصی فینیکس در راستای ایجاد فضایی کاملا آزاد در بیان نظرات، از نویسنده‌ها و افراد حرفه‌ای و شناخته‌شده در زمینه‌های تخصصیِ سینما، ادبیات، اندیشه، نقاشی، تئاتر، معماری و شهرسازی شکل گرفته است.
    این وبسایت وابسته به مرکز فرهنگی هنری فینیکس واقع در تورنتو کانادا است. لازم به ذکر است که موضع‌گیری‌های نویسندگان کاملاً شخصی است و فینیکس مسئولیتی در قبال مواضع ندارد.
    حقوق کلیه مطالب برای مجله فرهنگی – هنری فینیکس محفوظ است. نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع است.

    10 Center Ave, Unit A Second Floor, North York M2M 2L3
    • Home

    Type above and press Enter to search. Press Esc to cancel.